
همه چیز = عشق
|
شازده کوچولو یادتان هست؟ قصه ی زیبای آنتوان دو سنت اگزوپری. ماجرای پسر بچه ی نازک خیالی بود از جنس پاکیزه ی زندگی از دنیای کودکانه ی مهربانی از سیاره ی دیگر. دلش از گلی رنجیده بود و در جستجوی دوست به زمین آمده بود . در زمین به روباهی برخورد کرد به او گفت: به دنبال دوست آمده ام و نشانی آدمها را می جست! روباه از او خواست با او بماند و او را اهلی کند تا با هم دوست شوند... روباه گفت: اهلی کردن چیز بسیار فراموش شده ای است یعنی علاقه ایجاد کردن! - علاقه ایجا د کردن؟ روباه گفت : البته... تو برای من هنوز پسر بچه ای بیش نیستی مثل صدها هزار پسر بچه ی ذیگر و من نیازی به تو ندارم. تو هم نیازی به من نداری. من نیز برای تو روباهی هستم شبیه صدها هزار روباه دیگر! ولی تو اگر مرا اهلی کنی هر دو به هم نیازمند خواهیم شد! تو برای من درعالم همتا نخواهی داشت و من برای تو در دنیا یگانه خواهم شد. شازده کوچولو گفت: کم کم دارم می فهمم... گلی هست... و من گمان میکنم که آن گل مرا اهلی کرده است... .... تو اگر مرا اهلی کنی زندگی من همچون خورشید روشن خواهد شد . من با صدای پایی آشنا خواهم شد که با صدای پاهای دیگر فرق خواهد داشت. صدای پاهای دیگر مرا به سوراخ خواهد برد. ولی صدای پای تو همچون نوای موسیقی مرا از لانه بیرون خواهد کشید! بعلاوه خوب نگاه کن ! آن گندمزارها را در آن پایین می بینی ؟ من نان نمی خورم و گندم در نظرم چیز بی فایده ای است! گندم زارها مرا به یاد هیچ چیز نمی اندازند. و این جای تاسف است! اما تو موهای طلایی داری و چقدر خوب خواهد شد آن وقت که مرا اهلی کرده باشی چون گندم که به رنگ طلاست مرا به یادتو خواهد انداخت . آن وقت من صدای وزیدن باد را در گندم زار دوست خواهم داشت! روباه ساکت شد و مدت زیادی به شازده کوچولو نگاه کرد. آخر گفت : ..... بی زحمت مرا اهلی کن! شازده کوچولو در جواب گفت: خیلی دلم می خواهد ولی زیاد وقت ندارم! من باید دوستانی پیدا کنم! و خیلی چیزها هست که باید بشناسم. روباه گفت : هیچ چیز را تا اهلی نکنند نمی توان شناخت! آدمها دیگر وقت شناختن هیچ چیز را ندارند. آنها چیزهای ساخته و پرداخته از دکان می خرند. اما چون کاسبی نیست که دوست بفروشد... آدمها بی دوست و آ شنا مانده اند. تو اگر دوست می خواهی مرا اهلی کن...!
Life is a spring morning if you ,ve got a friend some one to walk with and talk with and turn to... life is a spring morning if you ,ve got a friend to share a little sun with to help you along now and forever you,ve got a fariend! Alan Doan زندگی یک صبح بهاریست اگر دوستی داشته باشی . کسی که با او راه بروی با او حرف بزنی به جانبش روی کنی... زندگی یک صبح بهاریست. اگر دوستی داشته باشی تا کمی آفتاب را با او قسمت کنی. که ترا یاری دهد... پس حالا و همیشه ترا یاری هست!
|
عشق بيداد من
باختن يعني لحظه عشق
جان سرزمين يعني يعني
زندگي پاک من عشق ليلي و
قمار مجنون
در عشق يعني ... شدن
ساختن عشق
دل يعني
كلبه وامق و
يعني عذرا
عشق شدن
من عشق
فرداي يعني
كودك مسجد
يعني الاقصي
عشق من
عشق آميختن افروختن
يعني به هم عشق سوختن
چشمهاي يكجا يعني كردن
پر ز و غم دردهاي گريه
خون/ درد بيشمار
عشق من
يعني الاسرار
كلبه مخزن
اسرار يعني
آدما همیشه میتونن امیدوار باشن چون خدا در همه حال نگهبان و پشتیبان اونهاست!
ای کاش یا د می گرفتن با همدیگه صادق باشن واز چیزهایی که خدا بهشون میده به خوبی نگهداری بکنن
کاش در مورد بعضیها میشد کاش نگفت
در آرزوی یک نگاه
تو ره سپار می شوی به سوی عشق
و من کنار پنجره در آرزوی یک نگاه
« آه می کشم »
تو از دیار من چه شادمانه کوچ می کنی
و چشم های بی قرار من به غربت همیشگی
هنوز خیره مانده اند !


فرشته ای همچون مادر
کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و پرسید می گویند فردا
شما مرا به زمین میفرستید ،اما من به این کوچکی و بدون
هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟
خداوند پاسخ داد: از میان تعداد بسیاری از فرشتگان یکی
رابرای تو در نظر گرفته ام اواز تو نگهداری خواهد کرد،
اما کودک هنوز مطمئن نبود که می خواهدبرود یا نه،کودک
گفت:این جا در بهشت ، من هیچ کاری جز خندیدن و آواز
خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند. خداوند لبخند
زد فرشته تو برایت آوازخواهد خواند و هر روزبه تو لبخند
خواهد زد.
تو عشق اورا احساس خواهی کرد و شادخواهی بود. کودک
ادامه داد من چطور می توانم بفهمم مردم چه میگویند وقتی
زبان آنها را نمی دانم.
خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشته تو زیبا ترین و شیرین
ترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه
خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه
صحبت کنی.
کودک با ناراحتی گفت: وقتی می خواهم با تو صحبت کنم، چه
کنم؟
اما خداوند برای این سوال هم پاسخی داشت، فرشته ات
دستهایت را کنار هم قرار خواهد دادوبه تو یاد خواهد داد که
چگونه دعا کنی.
کودک گفت: اما من چگونه می توانم از خود دفاع کنم؟ خداوند
پاسخ داد:فرشته ات از تو همایت خواهد کرد،حتی اگر به قیمت
جانش تمام شود.
کودک با نگرانی ادامه داد:اما من همیشه به این دلیل که دیگر
نمی توانم شما را ببینم ناراحت خواهم بود.
خداوند لبخند زد وگفت:فرشته ات همیشه درباره من با تو
صحبت خواهد کردوبه توراه بازگشت نزد من را خواهد
آموخت. گرچه من همیشه در کنار تو خواهم بود.
در آن هنگام بهشت آرام بود اما صدای از زمین شنیده میشد،
کودک می دانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند.او به
آرامی یک سوال دیگر از خداوند پرسید:خدایا اگر من باید
همین حالا بروم ، لطفا اسم فرشته ام را به من بگو.
خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد: نام فرشته ات مهم
نیست به راحتی می توانی او را مادر صدا کنی........

فرشته ای همچون مادر
کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و پرسید می گویند فردا
شما مرا به زمین میفرستید ،اما من به این کوچکی و بدون
هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟
خداوند پاسخ داد: از میان تعداد بسیاری از فرشتگان یکی
رابرای تو در نظر گرفته ام اواز تو نگهداری خواهد کرد،
اما کودک هنوز مطمئن نبود که می خواهدبرود یا نه،کودک
گفت:این جا در بهشت ، من هیچ کاری جز خندیدن و آواز
خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند. خداوند لبخند
زد فرشته تو برایت آوازخواهد خواند و هر روزبه تو لبخند
خواهد زد.
تو عشق اورا احساس خواهی کرد و شادخواهی بود. کودک
ادامه داد من چطور می توانم بفهمم مردم چه میگویند وقتی
زبان آنها را نمی دانم.
خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشته تو زیبا ترین و شیرین
ترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه
خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه
صحبت کنی.
کودک با ناراحتی گفت: وقتی می خواهم با تو صحبت کنم، چه
کنم؟
اما خداوند برای این سوال هم پاسخی داشت، فرشته ات
دستهایت را کنار هم قرار خواهد دادوبه تو یاد خواهد داد که
چگونه دعا کنی.
کودک گفت: اما من چگونه می توانم از خود دفاع کنم؟ خداوند
پاسخ داد:فرشته ات از تو همایت خواهد کرد،حتی اگر به قیمت
جانش تمام شود.
کودک با نگرانی ادامه داد:اما من همیشه به این دلیل که دیگر
نمی توانم شما را ببینم ناراحت خواهم بود.
خداوند لبخند زد وگفت:فرشته ات همیشه درباره من با تو
صحبت خواهد کردوبه توراه بازگشت نزد من را خواهد
آموخت. گرچه من همیشه در کنار تو خواهم بود.
در آن هنگام بهشت آرام بود اما صدای از زمین شنیده میشد،
کودک می دانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند.او به
آرامی یک سوال دیگر از خداوند پرسید:خدایا اگر من باید
همین حالا بروم ، لطفا اسم فرشته ام را به من بگو.
خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد: نام فرشته ات مهم
نیست به راحتی می توانی او را مادر صدا کنی........
فرشته ای همچون مادر
کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و پرسید می گویند فردا
شما مرا به زمین میفرستید ،اما من به این کوچکی و بدون
هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟
خداوند پاسخ داد: از میان تعداد بسیاری از فرشتگان یکی
رابرای تو در نظر گرفته ام اواز تو نگهداری خواهد کرد،
اما کودک هنوز مطمئن نبود که می خواهدبرود یا نه،کودک
گفت:این جا در بهشت ، من هیچ کاری جز خندیدن و آواز
خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند. خداوند لبخند
زد فرشته تو برایت آوازخواهد خواند و هر روزبه تو لبخند
خواهد زد.
تو عشق اورا احساس خواهی کرد و شادخواهی بود. کودک
ادامه داد من چطور می توانم بفهمم مردم چه میگویند وقتی
زبان آنها را نمی دانم.
خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشته تو زیبا ترین و شیرین
ترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه
خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه
صحبت کنی.
کودک با ناراحتی گفت: وقتی می خواهم با تو صحبت کنم، چه
کنم؟
اما خداوند برای این سوال هم پاسخی داشت، فرشته ات
دستهایت را کنار هم قرار خواهد دادوبه تو یاد خواهد داد که
چگونه دعا کنی.
کودک گفت: اما من چگونه می توانم از خود دفاع کنم؟ خداوند
پاسخ داد:فرشته ات از تو همایت خواهد کرد،حتی اگر به قیمت
جانش تمام شود.
کودک با نگرانی ادامه داد:اما من همیشه به این دلیل که دیگر
نمی توانم شما را ببینم ناراحت خواهم بود.
خداوند لبخند زد وگفت:فرشته ات همیشه درباره من با تو
صحبت خواهد کردوبه توراه بازگشت نزد من را خواهد
آموخت. گرچه من همیشه در کنار تو خواهم بود.
در آن هنگام بهشت آرام بود اما صدای از زمین شنیده میشد،
کودک می دانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند.او به
آرامی یک سوال دیگر از خداوند پرسید:خدایا اگر من باید
همین حالا بروم ، لطفا اسم فرشته ام را به من بگو.
خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد: نام فرشته ات مهم